ناروننارون، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

نارون عزيزم

سهراب سپهري

    I saw not two trees become foe I saw not a willow, Sell its shade to the earth. Benevolently it shares, The elm its branch to the raven. Whereever there is a leaf, My Passion blossoms.  من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن من نديدم بيدي سايه اش را بفروشد به زمين رايگان ميبخشد نارون شاخه ي خود را به كلاغ هر كجا برگي هست شور من ميشكفد ...
2 تير 1391

فعاليتهاي نارون تا پايان 10 ماهگي

نارون جونم هنوز 4 دست و پا نميره . وقت يكم رو باسنش جابجا ميشه. با رورئك تو همه اتاقها سرك ميكشه و فضولي ميكنه. چراغ مطالعه باباش و هميشه ميندازه رو زمين، تلفن و برميداره، روميزي رو ميندازه. خلاصه هر چي دم دستش باشه برميداره.   خيلي دوست داره براش كتاب بخونم. منم سعي ميكنم هر روز حداقل 2 تا از كتاباشو براش بخونم. ديگه كتاباي شعرشو حفظ شدم از بس براش خوندم. يه وقتايي از تو آشپزخون يا هر جايي ديگه كه مشغول كار باشم بلند بلند براش ميخونم. نارون جونم خيلي دوست داره براش شعر بخونم. دو تا از كتاباي شعرشو خيلي دوست داره. پرندگان و حيوانات اهلي. شايد بخاطر اينه كه من خودم اين دو تا كتابو خيلي دوست دار...
30 خرداد 1391

چهارمين دندون نارون

چند روزي بود متوجه شده بودم چهارمين دندون نارون ميخواد دربياد. آخه خيلي غر غرو شده بود و دستش هم همش تو دهنش بود و آب دهن ميريخت. امروز صبح (دو شنبه 29/3/91.. عيد مبعث)  همش انگشتمو ميزاشتم تو دهنش ببينم بالاخره اين دندونه اومده بيرون يا نه. شب بود تيزي دندونشو زير انگشت دستم احساس كردم . خدا رو شكر . نارون جون سر اين دندون بر عكس دندون قبلي  زياد اذيت نشد. ...
30 خرداد 1391

يادداشت روز 18/3/91

امروز نارون جونم هر چي كه بهش ميگفتم تكرار ميكرد. بهش ميگفتم ناروني بگو ما ما  اونم پشت سرم ميگفت ما ما.   الهي ماماني فدات بشه. ديگه داري خانم ميشي ااااااااااا  ...
23 خرداد 1391

سومين دندون نارون

شنبه 20/3/91 بالاخره سومين دندون ناروني هم در اومد .هموني كه سرش حسابي تو زاهدان اذيت شده بود. الان نارون جون 3 تا دندون داره. يكي رو لثه پائيني و دوتا هم رو لثه بالائيش. فداشششششششششششششششش بششششششششششم   ديگه كم كم بايد براش يه مسواك كوچولو بخريم. ...
23 خرداد 1391

دومين دندون نارون

دوشنبه 10 /3/91  نارون خيلي بيتابي ميكرد. تقريبا ميتونم بگم از صبح تا شب همش نق زد و گريه كرد. من نميدونستم چشه كه اينطوري ميكنه. اعصابم حسابي داغون شده بود. آخه هيچ كاري هم از دستم بر نمياومد.فردا صبحش كه بيدار شدم ديدم يه دندون خوشگل  رو لثه بالائيش درآورده. نارون جونم ديگه دندوناش داره يكي يكي درمياد. الهي ماماني فدات بشه كه اينقد اذيت ميشي و درد و تحمل ميكني. ...
17 خرداد 1391