ناروننارون، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

نارون عزيزم

غذا خوردن نارون

  3 بهمن بود كه براي اولين بار به نارون سوپ دادم. ميدونستم كه تا پايان شش ماهگي شير خودم براي نارون كافيه اما دلم طاقت نياورد و وقتي نارون 5 ماه و 3 روزش بود براي اولين بار بهش سوپ دادم. نارون جونم هم استقبال كرد و بدش نيومد. فرداي اون روز هم سوپ و فرني بهش دادم . آب سيب و پرتقال هم جزو اولين چيزايي بودن كه نارون جونم خورد. البته بيشتر آب سيب.   سوپ و فرني و حريره بادوم اولين غذاهايي بودن كه بعد از شير خودم بيشتر ازين غذاها به نارون دادم.   تو تعطيلات عيد هم مرتب براي نارون فرني و حريره بادوم درست ميكردم. گاهي هم سوپ.بيسكوييت با آب جوشيده. زرده تخم مرغ با كره بهش ميدادم.   نارون زرده تخ...
3 خرداد 1391

نارون جونم نه ماهگيت مبارك

عزيز دلم ، خوشگل مامان   نه ماه تو دلم زندگي كردي و نه ماه هم بيرون دلم تو بغلم. مباركت باشه نه ماهگي. حيف كه نتونستم ببرمت مركز بهداشت واسه اندازه گيري قد و وزن و دورسر. ترسيدم ني ني هاي ديگه هم مثل تو مريض بشن. هفته ديگه حتما ميبرمت   اينم دو تا عكس از روزي كه نه ماهت تموم شد.   ...
2 خرداد 1391

كلاهي كه براي نارون بافتم

  اين كلاهيه كه خودم براي نارون بافتم . هيچي از بافتني نميدونم البته نه هيچيه هيچي . خيلي كم. البته بهتره بگم اولين كلاهيه كه براي نارون بافتم. خيلي گشتم اينجا تا يه كلاه خوشگل واسه نارون پيدا كنم اما هيچكدوم نظرمو نميگرفت. گفتم بيخيال خودم براش ميبافم.   اينم نارون جونم با كلاهي كه براش بافتم. ميخواستيم بريم بيرون. نوبت دكتر پوست داشتم. لباس تنش كردم گفتم يه عكسي هم ازش بگيرم. البته اين كلاه حاصل سه بار شكافتن و بافتنه. بار اول اصلا تو سرش نميرفت بار دوم هم اندازه سر خودم بود. تا بالاخره سومين كلاهي كه بافتم اندازش شد البته يه خورده واسش تنگ بود. ...
31 ارديبهشت 1391